جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

2-بچگیهای مامان شیطونت

1391/11/14 2:41
نویسنده : 💚رستا💙
1,023 بازدید
اشتراک گذاری

من رستا هستم ،متولد مرداد ۱۳۷۱ ، از بچگی همیشه همه بهم میگفتن یپا آتیش پاره و هیچ کسی از دستم آسایش نداشت ،

از وقتی ک چشم باز کردم اطرافم همین کلمات رو میشنیدم و سرزنشهای پدر و مادرم، :
آخه تو کی  آدم میشی  بچه ، دخترم مگه انقدر شیطون میشه از این برادرت یاد بگیر ی سال ازت کوچکتر ، پسرم هست اما ی پارچه آقا ،چرا تو اینجوری نیستی  چرا مثل بقیه دخترا ی گوشه نمیتمرگی از دست تو من دیوونه  شدم دیگه همش ریخت و پاش همش لجاجت همش شیطنت ، آخه گوسفند قربونی پدر بزرگتو واسه چی فراری دادی دیگه ؟ این کارتو دیگه چشم پوشی نداره،  ، بذار بابت بیاد خونه.....

(فک کنم ک مامان جونت ان موقع تقریبا ۱۰ سالش بود قربونت برم، اون سال بابا بزرگم از مکه امده بود و براش گوسفند گرفته بودن قربونی کنند ، مامان بیچارت هم واسه اینکه دلش نازک بود و طاقت قربونی نداشت گوسفند رو در یک موقعیت خوب فراری داد ب بیرون از خونه !!!!!) فکر میکردم کار خوبی کردم و یک فرشتم من!!!

لبته بماند ک برادر نازنینم هم سری رفت و منو ب مامان لو داد و نتیجش شد ی دوای شدید و حسابی....

خلاصه اینا شد سرآغاز داستان من ، از اون به بعد هر وقت ک کار بدی میکردم جفتی باهم میگفتن ک ایشالا خدا ی بچه عین خودت بهت بده تا ببینی ما چی کشیدیم از دستت !!!

من هم با پررویی تمام میگفتم ییشالللا اسمشم میزارم رستا ی دوم ،الاهی قربونش برم من!!!

نمیدونم ک این سرنوشت من بود یا خواست خدا اما میدونم ک انقدر پدر و مادرم رو اذیت کردم ک هرچی ب سرم بیاد حقمه

پسندها (1)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)