2-بچگیهای مامان شیطونت
من رستا هستم ،متولد مرداد ۱۳۷۱ ، از بچگی همیشه همه بهم میگفتن یپا آتیش پاره و هیچ کسی از دستم آسایش نداشت ،![]()
از وقتی ک چشم باز کردم اطرافم همین کلمات رو میشنیدم و سرزنشهای پدر و مادرم، :
آخه تو کی آدم میشی بچه ، دخترم مگه انقدر شیطون میشه از این برادرت یاد بگیر ی سال ازت کوچکتر ، پسرم هست اما ی پارچه آقا ،چرا تو اینجوری نیستی چرا مثل بقیه دخترا ی گوشه نمیتمرگی از دست تو من دیوونه شدم دیگه همش ریخت و پاش همش لجاجت همش شیطنت ، آخه گوسفند قربونی پدر بزرگتو واسه چی فراری دادی دیگه ؟ این کارتو دیگه چشم پوشی نداره، ، بذار بابت بیاد خونه..... ![]()
(فک کنم ک مامان جونت ان موقع تقریبا ۱۰ سالش بود قربونت برم، اون سال بابا بزرگم از مکه امده بود و براش گوسفند گرفته بودن قربونی کنند ، مامان بیچارت هم واسه اینکه دلش نازک بود و طاقت قربونی نداشت گوسفند رو در یک موقعیت خوب فراری داد ب بیرون از خونه !!!!!) فکر میکردم کار خوبی کردم و یک فرشتم من!!! ![]()
لبته بماند ک برادر نازنینم هم سری رفت و منو ب مامان لو داد و نتیجش شد ی دوای شدید و حسابی....![]()
خلاصه اینا شد سرآغاز داستان من ، از اون به بعد هر وقت ک کار بدی میکردم جفتی باهم میگفتن ک ایشالا خدا ی بچه عین خودت بهت بده تا ببینی ما چی کشیدیم از دستت !!! ![]()
من هم با پررویی تمام میگفتم ییشالللا اسمشم میزارم رستا ی دوم ،الاهی قربونش برم من!!!![]()
![]()
![]()
نمیدونم ک این سرنوشت من بود یا خواست خدا اما میدونم ک انقدر پدر و مادرم رو اذیت کردم ک هرچی ب سرم بیاد حقمه![]()


2-بچگیهای مامان شیطونت
